قلندران کفر(حقیقت) گوی
گویند کسان بهشت با حور خوش است، من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بردار، کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
حافظ، خیام، مولانا، عین القضات، ......... براستی اینها که بودند؟ قلندرانی کفر گوی و یا مومنانی برگزیده! خیام که در ورطه جبر گرایی، خط بطلانی به رستاخیز می کشد؛ حافظ که خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند، از عشق سخن می گوید، سخنی که هیچگاه در کتاب نیامد؛ مولانا که دین را پلشت، خاص عوام و دون شان عرفا می داند ، عین القضات که در ورای کثرت، ره وحدت گزید و حکم تکفیرش دادند، آغشته به لباس قیرگون آتشش زدند. در طی قرون متمادی هیچ چیز تغییر نکرده است. همچنان در پی رسیدن به نقطه ای مبهم هستیم، نقطه ای ناپایدار برای پایداری. و سرانجام در عین انکار جبر هستی ناخودآگاه در ورطه قدر گرایی به این می اندیشی که این آمدن و رفتن، این آغاز و پایان برای چه بود؟! هزاره هاست که به دنبال جواب می گردیم و دریغ از سرمنزلی. نه عشق نه عقل نه وعده بهشت و نه وعده آتش، هیچ یک رهی از پیش نبردند. و ما همچنان سرگردانیم، در بین نامه های رسولان، در تمنای حوریان، در خماری دورد و پایان بی امید حیات!
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود، وعده فردای زاهد را چه باور کنم؟
گویند کسان بهشت با حور خوش است، من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بردار، کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
حافظ، خیام، مولانا، عین القضات، ......... براستی اینها که بودند؟ قلندرانی کفر گوی و یا مومنانی برگزیده! خیام که در ورطه جبر گرایی، خط بطلانی به رستاخیز می کشد؛ حافظ که خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند، از عشق سخن می گوید، سخنی که هیچگاه در کتاب نیامد؛ مولانا که دین را پلشت، خاص عوام و دون شان عرفا می داند ، عین القضات که در ورای کثرت، ره وحدت گزید و حکم تکفیرش دادند، آغشته به لباس قیرگون آتشش زدند. در طی قرون متمادی هیچ چیز تغییر نکرده است. همچنان در پی رسیدن به نقطه ای مبهم هستیم، نقطه ای ناپایدار برای پایداری. و سرانجام در عین انکار جبر هستی ناخودآگاه در ورطه قدر گرایی به این می اندیشی که این آمدن و رفتن، این آغاز و پایان برای چه بود؟! هزاره هاست که به دنبال جواب می گردیم و دریغ از سرمنزلی. نه عشق نه عقل نه وعده بهشت و نه وعده آتش، هیچ یک رهی از پیش نبردند. و ما همچنان سرگردانیم، در بین نامه های رسولان، در تمنای حوریان، در خماری دورد و پایان بی امید حیات!
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود، وعده فردای زاهد را چه باور کنم؟
No comments:
Post a Comment