
شب نوشت های یک ذهن مغشوش
ساعت یازده و ده دقیقه شب است. کتابی از دوستی که استادم بود را می خوانم، کتابی در مورد جامعه ایرانی، حال که به گذشته بر می گردم میبینم که او به دنبال حقیقت می گشت، سواحل گنگ را تا کرانه های دانوب پیموده بود به این امید که انرا دریابد تا شاید به نیروانای دیگری برسد، من اما ناگزیر در راهی دیگر بودم، در گوشه ای در عزلت و غربت در پی خود، خود می گشتم
صبحی به مادرم گفتم: روزها تلخند و بی حاصل، او گفت اقبال را در فردا جستجو کن، اما درست ساعتی بعد کسی دیگر گفت: گذشته را از خاطر بزدای، آینده را نیز، پس امروز را دریاب که اقبال در اکنون است
ساعت یازده وسی دقیقه شب، در خود فریاد می زنم که، من اینجا چه می کنم، کجای رویاهای من اینچنین آغشته به رنگ شب بود! من می خواستم زندگی را با عشق در نوردم، پس چه شد که اینچنین در نوسانم. در آرزوی پرواز بودم اما اکنون دو متر پایینتر در زیر زمینم. در زیر زمینی با پنجره ای کوچک روبه آسمان، در رختخوابم دراز کشیده ام. سیگاری روشن می کنم
ساعت یازده چهل و پنج دقیقه، همه انسان ها محتاجند. محتاج تنها دو کلمه ساده، دوستت دارم. همه عمرشان را در پی رسیدن به این جمله طی می کنند. اندکی می رسند و کثیری هرگز نمی رسند، عده ای هم می رسند اما دیر
ساعت پنج دقیقه بامداد، من به انتها می اندیشم و به ابتدا. آخرین روزهای اسفند نیز در حال گذر هستند
ساعت پنج دقیقه بامداد، من به انتها می اندیشم و به ابتدا. آخرین روزهای اسفند نیز در حال گذر هستند
No comments:
Post a Comment